لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

دل اگر بستی ، محکم نبند
مراقب باش گره کور نزنی
او میرود
تو میمانی و یک گره کور
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 15:0  توسط بهنوش  | 

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ،

 میگذرد روزی این فاصله و دوری،

میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ،

میرسد همان روزی که به خاطرش

گذراندیم فصلها را بی بهار ،

و از ترس اینکه بهم نرسیم

شب تا صبح را اشک میریختیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 14:59  توسط بهنوش  | 

خدا شونه هامونو فقط واسه اینکه کوله بار غم هامو نو روش بزاریم نیافریده!!!!!

آفریده تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا بگیم

بی خیال..............................
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 14:57  توسط بهنوش  | 

دلم می خواهد بخوابم

مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب خوابیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 22:19  توسط بهنوش  | 

دیگران میــــپرسند:
بیـــــداری؟
آری بی "دار"م
...
چرا که اگر "دار"ی داشتم
...
یا قالی ه زندگیم را خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" میاویختم
و خلاص
پس بی"دار" بی"دار"م
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 22:15  توسط بهنوش  | 

این روزها حتی با افزودنی های غیر مجاز هم؛
 
 اعتباری به ماندگاری دوستی ها نیست ...!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 22:41  توسط بهنوش  | 

خدایا..... خط و نشان دوزخت را برایم می کشی

جهنم تر از این جا جایی را سراغ ندارم :(

خدایا ؛ بی خانمانم ؛ حواست هست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 22:39  توسط بهنوش  | 

تنهـــــــــــاییم عمیق است.............

دیگر دست هیچکس به آن نمی رسد

که بخواهد از تنهـایی.....................

درم آورد !!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 20:33  توسط بهنوش  | 

روزی می رسد که در خیال خود ؛

جای خالی ام را حس کنی ! در دلت با بغض بگویی :

" کاش اینجا بود "

.... اما .... من دیگر به خوابت هم نمی آیم ... !!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 20:30  توسط بهنوش  | 

من در خیال تو


تو در خیال من


هیچ یک


در خیال دیگری نمیگنجیم


پاره ریسمانی


که مارا به هم وصل میکند


"عادت است " !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:20  توسط بهنوش  | 

هر چیز زمانی دارد


نفس هم که باشی


دیر برسی


من رفته ام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:20  توسط بهنوش  | 

نمیدانم دوستش دارم یا نه؟


با هم قدم میزنیم، با هم میخوابیم،


دلم ک میگیرد آغوشش را باز میکند و بر گونه هایم بوسه میزند


نمیدانم دوستش دارم یا نه؟!


تنهاییم را ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:19  توسط بهنوش  | 

از ما که گذشت...

ولی به دیگران موقتی بودنت را گوش زد کن...

تا از همان اول

فکری به حال جای خالیت بکنند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:2  توسط بهنوش  | 

این روزها دوباره افکارم به سوی تو پر میکشد..

 

سنگش نزن...

 

تحمل کن..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:1  توسط بهنوش  | 

نه شیرینم

نه لیلا

من زن افسانه شدن نیستم

برگرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:0  توسط بهنوش  | 

آن طوریها هم که تو فکر میکنی نیست...
 
شاید عاشقت بودم ، روزی!!!...
 
ولی ببین بی تو...،
 
هم زنده ام، هم، زندگی میکنم...
 
فقط گاهی در این میان، یادت ...
 
زهر میکند به کامم زندگی را...
 
همییییین!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 20:51  توسط بهنوش  | 

حکایت ما آدم ها ........
 
حکایت کفشاییه که .......
 
اگه جفت نباشند ......
 
هر کدومشون .......
 
هر چقدر شیک باشند ........
 
هر چقدر هم نو باشند تا همیشه ......
 
لنگه به لنگه اند ......................
 
کاش خدا وقتی ادم ها رو می آفرید ........
 
جفت هر کس رو باهاش می افرید ........
 
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها .......
 
به اجبار خودشون رو جفت نشون نمی دادند!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 20:49  توسط بهنوش  | 

چقــدر باید بگذرد ؛

تا مـن ....

در مـرور خـاطراتم ،

وقتی از کنار تــو رد می شوم

تنـــم نلــرزد …..

بغضــم نگیــرد … !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 0:8  توسط بهنوش  | 

شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن !

چِندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ ...!!!

آن که میگفت که احساس مرا می فهمد ....

کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 0:7  توسط بهنوش  | 

همه مي خواهند جاي تو را بگيرند

بي آن که بدانند

تو هم ديگر جايي نداري . . .!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 23:55  توسط بهنوش  | 

بعد از مـرگـم . . .

 

قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنید...

 

من و دلـــم هیچ گاه ,آبـمـان توی یک جـوی نرفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 19:7  توسط بهنوش  | 

انگشتانت را بمن قرض بده؛برای شمارش روزهایی که ندیدمت کم آوردم..
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 19:5  توسط بهنوش  | 

نبودنت مرا خیلی دوست دارد..

هر کجا که میروم او اولین کسیست

 

که مرا در آغوش میگیرد..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 18:56  توسط بهنوش  | 

امروز نبودی
مثل دیروز
اما فردا بیا
توکه نباشی
کم رنگ میشوم
مثل هر روز
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 20:27  توسط بهنوش  | 

رنگ بی رنگی گرفته ام
همان رنگی که تو برایم ساختی
بهانه های هر روز تو کار دستم داد
باید چندروزی بروی
تا رنگدانه هایم باز گردن
برای خودت میگویم
من که دیگر رنگ برایم معنائی ندارد
رنگ بی رنگی رنگ خوبیست برای من
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 20:25  توسط بهنوش  | 

قبل از ازدواج

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!


بعد از ازدواج
کاری نداره! از پایین به بالا بخون

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 17:56  توسط بهنوش  | 

 

تنهایی یعنی:

 

یه پَر از تو بالشت بکشی بیرون...!

 

هیشکی نباشه بکنی تو دماغش..... :|

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 20:48  توسط بهنوش  | 

گاهی دوست دارم بدون پک زدن ،

 

 فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد ...

 

شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری

 

از تماشای سوختن من ؛

 

شاید آخر قانع شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 20:44  توسط بهنوش  | 

آهای همیشگی ترینم

تمام فعلهای ماضیم را ببر

چه در گذر باشی چه نباشی

برای من

استمراری خواهی بود

....من هر لحظه تو را صرف میکنم..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 21:0  توسط بهنوش  | 

بیا بنشین روبروی من

 

قضاوت نکن

 

حرف نزن

 

فقط نگاه کن چه بارانی

 

از دیده ام به دستانت می بارد

 

محض رضای آسمان

 

این گلدان خسته پاییز زده را

 

جدی بگیر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 20:54  توسط بهنوش  | 

مطالب قدیمی‌تر